برنامه‌ی «با کتاب در ایران»

جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۲

کامران فانی

- در این برنامه به معرفیِ چند کتابِ تازه که اخیراٌ در ایران منتشر شده است می‌پردازم. «گزارش- قصه‌ی ۱: سینه‌ی سهراب» نوشته‌ی فرخنده‌ی حاجی‌زاده، انتشارات ویستار، ۹۶ صفحه.

- «وقت و بی‌وقت که قصه ببافی، و توی بیخوابی‌های شبانه سوار بر شاهپرکِ خیال تا تمام قله‌های کشف ناشدنیِ واقعیت بپری و گاه با رقه‌ی کوچکی از واقعیت و یا آن چیزی را که می‌توانست واقعیتِ تو باشد و نیست چنان بگسترانی که خودت هم ندانی مرز خیال کجاست و واقعیت کجا و مدام در واقعیت پرآشوب قصه‌های ذهنت غلت بزنی. اراده هم که کنی گزارشی از لحظه‌ای، وضعیتی، زندگی کسی یا جریانی بنویسی به سمت روایت کشیده می‌شوی و به نوشته‌ات که برگردی می‌بینی نه قصه است به روال آنچه آموخته‌ای و نه طبق تعریف‌های قراردادی گزارش. پس ناچار برای هویت بخشیدنش نامی خود ساخته بر آن می‌گذاری. نامی که تلفیقی از گزارش و قصه است.» «گزارش قصه»

ادامه مطلب …

تراژدی و استوره در «از چشم‌های شما می‌ترسم»

جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۲

محمدعلی علوی

برای انسان‌های نجیب و شریف: ایرج سلطانی و رضوان سجادپور

نام کتاب: از چشم‌های شما می‌ترسم

نویسنده: فرخنده حاجی‌زاده

ناشر: ویستار

سال انتشار: ۱۳۸۰

شوپنهاور: مفهوم راستین تراژدی، ژرف‌تر از آن است که بپنداریم قهرمان، تنها تقاص گناهانش را پس می‌دهد و نه تقاص گناه اولیه را که همانا گناه خودِ وجود است.

ادامه مطلب …

غزاله در حلقه‌ی تنگ نگاه

جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۲

«بروز آشفتگی در هیچ خانه‌یی ناگهانی نیست»۱ بروز تردید نیز در خواننده‌ی پی‌گیر آرام آرام شکل می‌گیرد. تردیدی نه از این دست که جنگل‌های جواهر ده نام زن سیاهپوشی را می‌دانند که بر درختی از درختان این جنگل، در یک روز زیبای اردیبهشتی در حلقه‌ی تنگِ طناب تاب خورد.

این که غزاله خالق آثاری چون «خانه‌ی ادریسی‌ها»، «دومنظره»، «چهار راه»، «شب‌های تهران»، «بعد از تابستان»، «تالارها»… است و این که جامعه‌ی ادبی با سکوت کشدارش، با همه‌ی ابزار اطلاع‌رسانی بدش نمی‌آید نام او در آشفته‌بازار ادبی گم شود؛ تا بعضی، نقد‌های آماده‌شان را چون غذاهای هضم‌نشده برکتاب‌های انتشار نیافته در آستین نگاه دارند تا همزمان با انتشار این آثار روانه‌ی روزنامه‌های متحد‌شان کنند، غم نیست. چون این ندیدن‌ها ذره‌یی از ارزش ادبی غزاله نمی‌کاهد؛ هر چند تردید آرام آرام شکل می‌گیرد، زمانی که ادب‌داران معاصر همت‌شان را خرج کسانی می‌کنند که به کار آیند. چون غزاله خود گفته بود «چرا باید رفتاری مثل سوگلی‌های حرم برای خوش آیند داشت. نیرو مصرف دارد.»

ادامه مطلب …

مجله‌ی رادیویی نگاه و اندیشه‌های رادیو فرانسه

جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۲

گفتگوی تلفنی فرنگیس حبیبی

«از چشم‌های شما می‌ترسم» کتابی‌ست از خانم فرخنده حاجی‌زاده که در تهران و توسط انتشارات ویستار اخیراً منتشر شده. داستان کتاب رو نمی‌شه در چند جمله خلاصه کرد، به ویژه این که نگاه پست مدرن در اون حاضر هست و بنابراین داستانی‌ست که تن به تعابیر مختلف می‌ده. شاید تلاشی هست برای نقل حادثه‌ای که درگذشته روی داده، پس به تاریخ تعلق داره ولی می‌شه در آیینه‌ی زمان حال هم اون رو دید. خانم حاجی‌زاده با سلام‏‏، سؤال اولم رو با عنوانِ کتاب آغاز می‌کنم: «از چشم‌های شما می‌ترسم». چشم‌ها که در تمام صفحات حاضر هستند، آیا سمبل نور یا بینایی هستند یا سمبل قضاوت دیگری نسبت به کارهای خود و یا سمبل صحرای محشر؟

حاجی‌زاده: همه‌ی این‌ها هستند، ولی درواقع عنوان کتاب به این دلیل انتخاب شده که ترس به معنای دلواپس بودن و نگران بودن به کار برده شده. مشتاق، شخصیت اصلی و واقعی قصه، در لحظه‌ای که سنگسار می‌شه خطاب به مردم کرمان می‌گه من از چشم‌های شما می‌ترسم مشتاق نگران چشم‌هایی است که بی‌تفاوت به سنگسار انسان و هنرمند نگاه می‌کنند. ضمن این که می‌دونیم این چشم‌ها در جایی تقاص این بی‌اعتنایی رو پس خواهند داد. ماجرای حمله‌ی آغامحمدخان قاجار به کرمان و در آوردن چشم‌های مردمش‏، بعد از قتل مشتاق اتفاق می‌افته. هواداران مشتاق معتقدند که چشم‌هایی که آغامحمدخان از مردم کرمان درآورد، در واقع خون‌بهای مرگ مشتاق و تقاصِ بی‌اعتنایی به سنگسار و قتل اونه.

ادامه مطلب …

شب به کنار

جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۲

تقسیم روز با مسافر     و نبودنت با شب

مسافر گم     شب به کنار

تمام تنهائیم قربان آمدنت     اگر بشود

و جاده پر از تابلو

ادامه مطلب …

بررسی ۵ اثر داستانی فرخنده حاجی‌زاده

جمعه ۳ آبان ۱۳۹۲

بررسی ۵ اثر داستانی فرخنده حاجی‌زاده موضوع پایان‌نامه خانم فرزانه رضازاده در مقطع کارشناسی‌ارشد ادبیات نمایشی دانشگاه آزاد بوشهر است؛ خانم رضازاده بررسی این آثار را براساس نظریه یاکوبسن انجام داده است این گفتگو به این منظور انجام شده است.

۱- آیا در آثارتان به نزدیک شدن به نظریه‌ی یاکوبسن معتقد هستید؟

من نویسنده‌ام. منتقدان و مخاطبان در برابر نوشته‌اند. وقتی «خاله ی سرگردان….» منتشر شد برخی گفتند بر اساس تئوری‌های باختین نوشته شده. دکتر محمدمهدی خرمی در مقدمه‌ی کتاب «مهمانی آئینه» نوشته: علاوه بر گرایش‌های تکنیکی و استفاده از اهرم‌های ادبی، استفاده‌ی آگاهانه از برخی شیوه‌ها «خلاف دموکراسی» را فراتر از تشبیه و استعاره نشانده و امکانات قرائتی و تفسیری چند گانه‌ای برای «خلاف دموکراسی» فراهم کرده. محمدعلی علومی تراژدی را روح غالب در رمان «از چشم‌های شما می‌ترسم» می‌داند و علی نگهبان معتقد است که «من، منصور و آلبرایت» ژانر را دچار بحران می‌کند. به دلیل این که از گنجیدن در قالب‌های پیش- اندر تن می‌زند. برخی هم معتقدند نوشته‌های من به لعنت خدا هم نمی‌ارزد. همین چندی پیش کسی «منصور و آلبرایت» را آشغال خطاب کرد. اول بر آشفتم؛ چون این کتاب نام چند شهید را بر پیشانی دارد، اما بعد فکر کردم کسی به هر دلیلی آشغال اعلامش کند، چه می‌شود؟! در نتیجه شما، یا کسان دیگری هم ممکن است قرابتی بین آثار من و نظریه‌ی یاکوبسن ببینید. این موجب دلگرمیم می‌شود، از خستگی‌هایم می‌کاهد و نشان می‌دهد نوشته‌هایم تن به تعابیر مختلف می‌دهند و قابلیت این را دارند که از چندین منظر بررسی شوند.

ادامه مطلب …

کانادا آخرِ دنیا

جمعه ۳ آبان ۱۳۹۲

۳ آبان ۱۳۲۹- ۵ مرداد ۱۳۹۲

محمودِ استادمحمد به عهده گرفته‌ام فهرست‌وار سالشمار زندگی و ارائه‌ی آثار هنریت را مرور کنم؛ اما چه فرقی می‌کند که تو در ۳ آبان ۱۳۲۹ در جنوب تهران، در خانواده‌ای سنتی دنیا آمده باشی یا روزی دیگر.

فرق می‌کند اما، که از دل آن خانواده‌ی بیگانه با کتاب که شاید خود خلاقیت‌های قربان شده‌ای بودند در نوجوانی در دروازه دولاب از طریق پیر مردی که کتاب کرایه می‌داد با آثار هدایت آشنا شده و از همان زمان درد نگارش رهایت نکرده باشد؛ طوری که در یک پاراگراف چنان توصیفی از فخریِ جوانِ زیبا و مرد زننده‌اش ارائه دهی که درد شلاق‌ها بماسد روی پوست خواننده و گل فخری جان بگیرد پیش چشمش، با چادری خوش نقش و نگار بر شانه؛ و چنان شفقتی از قلمت جاری شود که خواننده جای نفرت از مرد زننده‌اش بر او دل بسوزاند که بقای نام و نسلش را با ظلم و خشم در زهدان زنی نازا می‌جوید. زنی عاشق، مستاصل و در مانده که با زن‌های همطرازش رمیده و زخم خورده با جهل تمام می‌نشیند پشت در تا به خاطر ظلمی که طبیعت بر او روا داشته ندبه‌کنان طلب بخشش کند.

ادامه مطلب …

خوندشت

جمعه ۳ آبان ۱۳۹۲

حرام باد اگر تن دهم به مرگ قفس               منی که پرچم آزادگی، کفن دارم

می‌گویند انسان به همه چیز عادت می‌کند. چرا عادت نمی‌کنم ؛چرا تمام نمی‌شود این داغ، از پی این همه سال؟

همین چندی پیش در بخش جستجوی گوگل «حاجی‌زاده» را تایپ کردم؛ پیش از آن که نام دیگری اضافه کنم دو هیکل غرق به خون کارون و حمید صفحه‌ی مانیتور را پر کرد. رو برگرداندم اما در فاصله‌ی چشم بر هم‌زدنی، در فاصله‌ی لرزش دستی که دکمه‌ی خاموش را فشار می‌داد دیدم؛ آنچه را که ۱۴ سال از دیدنش وحشت داشتم و حرف ارس را باور کردم که از نخستین روزِ فاجعه گاه گاه می‌گفت «عمه‌جان خیلی بد بود، خوب شد ندیدین. دندونای بابامُ شکسته‌بودن، فکر کنم با چوب. استخونای انگشتاش معلوم بود، انگشتای دست راستشُ قطع کرده بودن، بدنش سوراخ سوراخ بود. طناب انداخته بودن دور گردنش، از طناب رخت خونه‌ی خودمان بریده بودن. غیر استکان بابام سه تا استکان نلبکی توی سینی بود. به نظرتون اینا کی بودن عمه جان؟ وقتی رسیدیم بابام هنوز زنده بود، سینه‌ش اومد بالا، گلوش صدا داد، بعد بدنش شل شد. به پزشک قانونی گفتم. «دستشُ گذاشت رو سرم گفت «پسرم بابات زمانُ از دست داده» بابام چرا زمانُ از دست داد؟»

ادامه مطلب …

اَوُرس کوهی

جمعه ۳ آبان ۱۳۹۲

اَوُرس۱ کوهی

 

تمامی پیراهن‌هایم را پوشیده‌ام

سرمایش می‌شود تنم

معلم هفت روز هفته را با پیراهن‌هایم می‌خندد و شاگردان

ادامه مطلب …

سلام خانم نویسنده

جمعه ۳ آبان ۱۳۹۲

در زندگی لحظه‌هایی دور خودت چمبر می‌زنی و حلقه‌ی دورت تنگ و تنگ‌تر می‌شود تا جایی که رویاهایت هم چرت می‌زنند. ناگهان با حضور یک دوست، یک پیغام، یک تلفن یا یک نوشته چرت رویاهایت می‌پرد ۴- ۵ سال پیش در چنین فضایی اسد امرایی زنگ زد و بی‌مقدمه پرسید «وقت داری توی روزنامه‌ی… یه چیزی چاپ شده برات بخونم؟» گفتم «به گوشم» امرایی خواند. هر خط که پیش رفت یخم باز می‌شد. امرایی به دنیای شخصیت‌های قصه‌هام سرمی‌کشید؛ از خنده‌ی دندان نمای زهرا خانم می‌گفت، از عاطف دوست افغانم در قصه‌ی «مانع»، از گنجشگ خون‌آلود «من، منصور وآلبرایت» از «بایا» از دو پروژه‌ای که در ویرانی یک شبه کتابخانه‌ی دانشگاه… فیش‌هایش نابود شد و… امرایی گوشی را که گذاشت پا شدم و گفتم «تا محبت هست زندگی باید کرد»

سلام خانم نویسنده

اسدالله امرایی

بزنجان نام بلوکی و قریه‌ای از اقطاع کرمان است

نوبتی هم که باشد نوبت نویسندگان زن است دفعه قبل که به خانم طباطبایی نامه نوشته بودم با استقبال گرم خوانندگان روبه‌رو شدم. یکی می‌گوید وقت کردی قربان خودت برو. اما بعد، سلامی عرض کنم به سرکار که فرخنده خانم باشید از نوع حاجی‌زاده. از احوالات ما هم که خواستار باشید مدتی رفع سلامتی شده بود که دست آخر به مدد اطبا محترم درست شد. سرکار که از نوادر روزگار «می‌باشید» به قول محسن فرجی گویا بزنجانی هستید که البته هیچ ربطی به زنجان ندارد و برای رد گم‌کردن به کرمان ملحق شده. موسیقی در خانواده شما گویا ارثی است، از چهار برادرتان، سه تن در شعر و موسیقی دستی دارند. حمید شاعر بود گویا. خدایش بیامرزد. باید به خانواده‌تان افتخار کنید که به جای اینکه شما را تک و تنها بفرستند به شهر نه چندان غریب بافت دسته جمعی راه افتادند و مهاجرت کردند تا شما تحصیل علم بفرمایید. عرض کردم یک ربط‌هایی به آذربایجان و زنجان دارید. از اینجا معلوم شد که مدتی در آذربایجان شرقی رحل اقامت افکنده بودید. راستی به پژمان و پیمان هم سلام برسانید. مجله بایا حالش چطور است. زنده یاد گلشیری می‌گفت شاعران رمان‌نویسان شکست خورده‌اند یا برعکس/ الان حضور ذهن ندارم. می‌دانم که با شعر شروع کردید در انجمن ادبی خواجوی کرمان. بعد هم یکی از بهترین شغل‌های دنیا را داشته‌اید.از آن شغل‌های شریفی که آنقدر جذاب است که عده‌ای حتی حاضرند قبرشان هم پای پله‌های کتابخانه باشد. یکی از علمای اعلام را می‌شناسم که چنین کرده است. بنیانگذار و مسئول کتابخانه‌ی دانشکده ادبیات دانشگاه کرمان هم بودید. «وهم سبز» اولین داستان شما بود، گمانم. کتابفروشی ویستار را که قربانی سرمایه شده بود و آثارش محو، زنده کردید. دست قاضی درد نکند. دوباره چراغش را برافروختید. چراغ عمرتان روشن باشد. «قال مقال» چه شد. «خاله‌ی سرگردان چشم‌ها»و «از چشم‌های شما می‌ترسم» آثار زیبایی هستند می‌دانم که ترس از چشم‌ها به ترکیه هم سرایت کرده و در آنجا ترجمه شده. «کتاب‌شناسی اساطیر و ادیان» شما از مراجع قابل تأمل است. «من، منصور و آلبرایت»، تقدیم به کسی که قاتلم نبود، «طلعت منم!» که بازگشتی به شاعرانگی است. از زهرا خانم چه خبر هم او که وقت خندیدن دستش را جلوی دهنش می‌گرفت تا دندان افتاده‌اش پیدا نباشد.«با برق مهربان و مادرانه‌ای که همیشه در چشم‎هایش داشت با دست چپ به در پشتی کتابخانه اشاره کرد.» پروانه که نزدیک رفت بیخ گوشش گفت: «کسی بو نبره. عاطف از راه پشتی اومده می‎گه می‎خواد یه دقیقه شما رو ببینه.»

ادامه مطلب …