آرشیو ‘یاد’

خوندشت

جمعه ۳ آبان ۱۳۹۲

حرام باد اگر تن دهم به مرگ قفس               منی که پرچم آزادگی، کفن دارم

می‌گویند انسان به همه چیز عادت می‌کند. چرا عادت نمی‌کنم ؛چرا تمام نمی‌شود این داغ، از پی این همه سال؟

همین چندی پیش در بخش جستجوی گوگل «حاجی‌زاده» را تایپ کردم؛ پیش از آن که نام دیگری اضافه کنم دو هیکل غرق به خون کارون و حمید صفحه‌ی مانیتور را پر کرد. رو برگرداندم اما در فاصله‌ی چشم بر هم‌زدنی، در فاصله‌ی لرزش دستی که دکمه‌ی خاموش را فشار می‌داد دیدم؛ آنچه را که ۱۴ سال از دیدنش وحشت داشتم و حرف ارس را باور کردم که از نخستین روزِ فاجعه گاه گاه می‌گفت «عمه‌جان خیلی بد بود، خوب شد ندیدین. دندونای بابامُ شکسته‌بودن، فکر کنم با چوب. استخونای انگشتاش معلوم بود، انگشتای دست راستشُ قطع کرده بودن، بدنش سوراخ سوراخ بود. طناب انداخته بودن دور گردنش، از طناب رخت خونه‌ی خودمان بریده بودن. غیر استکان بابام سه تا استکان نلبکی توی سینی بود. به نظرتون اینا کی بودن عمه جان؟ وقتی رسیدیم بابام هنوز زنده بود، سینه‌ش اومد بالا، گلوش صدا داد، بعد بدنش شل شد. به پزشک قانونی گفتم. «دستشُ گذاشت رو سرم گفت «پسرم بابات زمانُ از دست داده» بابام چرا زمانُ از دست داد؟»

ادامه مطلب …

مادر قصه‌هایم

یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۱

برای سیمین دانشور

تولد ۸ اردیبهشت ۱۳۰۰

درگذشت ۱۸ اسفند ۱۳۹۰

نگهبان حواله‌ام می‌دهد به مدیریت بیمارستان. پله‌های رفته را برمی‌گردم، با انگشت به در می‌کوبم و دستگیره را فشار می‌دهم. تکان نمی‌خورد. طوری که انگار همیشه بسته بوده است. دور از چشم نگهبانِ طبقه اول یک بار دیگر پا به پای پرستارانی که از پله‌ها می‌گذرند پله‌ها را طی می‌کنم. این بار سراغ زن جوانی می‌روم که پشت میز نشسته. منتظر می‌شوم گوشی تلفن را بگذارد.قبل از آن که چیزی بگویم، می‌گوید: «من بخش جراحی‌یم خانم. از من کاری ساخته نیست. مدیریت بیمارستان باید دستور بدن. از صبح اینجا پر خبرنگار و نویسنده بوده. لاقل وقت ملاقات می‌اومدین. «نمی‌گویم چرا نتوانستم وقت ملاقات بیایم. نمی‌گویم آن که اینجا خوابیده سیمین دانشور است. فرزند خانواده‌ی حکمت و دانشور، اهل کتاب و قلم و اندیشه، استاد زیبایی شناسی دانشگاه تهران است و خالق سووشون. نمی‌گویم همان کسی است که با نوشتن «آتش خاموش» در ۲۷ سالگی نامش به عنوان اولین زن قصه‌نویس در ساحت ادبی ایران ثبت شد و سال‌ها است که به نرمی بر قله‌ی رفیع ادبیات تکیه زده است. می‌گویم؛ «می‌دانم. آمده‌ام خودم از نزدیک بشنوم. از صبح تا حالا صد جور حرف ضد و نقیض به من گفته‌اند و از سوسن جون مفصل شرح کامل بیماری و مراحل درمان را شنیدم» جواب می‌دهد: «من هیچ چی نمی‌تونم بگم. از خودشان بپرسین.» می‌گوید و پس از توضیحاتی که به همکارش می‌دهد گوشی را به طرفم دراز می‌کند. تا دستم به گوشی برسد فکر می‌کنم اگر بپرسد چه نسبتی دارین؟ می‌گویم مادر قصمه، خودِ خودشه و اگر بخواهد دنبال چیز ثبت شده‌یی در شناسنامه‌ام بگردد به سرعت می‌روم کتاب آخرم را می‌آورم. صفحه‌ی اولش را باز می‌کنم، حروف سربی ثبت شده بر سفیدی کاغذ را نشانش می‌دهم- با احترام به مادر قصه‌ام سیمین دانشور، که در روزهای درد و مصیبت مدام صدایش در گوشم می‌پیچید: «اینارویی رو که برای من می‌گی‌ها، بنویس رو کاغذ. قصه شون کن.»- تاکید می‌کنم از افراد درجه یک فامیلم می‌پرسد: « شما؟» می‌گویم: «حاجی‌زاده. فرخنده حاجی‌زاده هستم.» شک دارم قبل از این نامم را شنیده باشد، اما ملایمت صدایش وادارم می‌کند بگویم؛ «اجازه بدین یه ثانیه ببینمش. دور می‌ایستم. قول می‌دم» بفرمائین. دوربین که ندارین؟

ادامه مطلب …

نامش علیرضا اسپهبد است

جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۱

تولد آذر ۱۳۳۰

درگذشت ۵ اسفند ۱۳۸۵

ساعت نه صبح امروز گلبرگ های نارنجیِ گل پنج پرِمن ریخت روی کاغذ، پرچم های زرد روی ساقه ی کج توی هوا معلق ماند. صدای خنده ی خَش داری پیچید توی سرم: «راستی! فقط یه گل پنج پر؟»

«آره، سهم من از نقاشی یه گل پنج پره، همه ی عمر فقط یه گل پنج پرکشیدم، با گلبرگ های نارنجی و پرچم های زرد. گلِ پنج پری که ساقه ش یه خط کجه.»

خنده ی خَش دارت قطع شد: «کسی که می تونه گل پنج پر بکشه حتماً خیلی چیزا می تونه بکشه؛ میخواین…

«نه من فقط بلدم یه گل پنج پر بکشم.»

می خندی: «ولی من یه قصه نوشتم. قصه که نه، خیلی کوتاهِ. وقت دارین براتون بخونم؟»

ابهت صدات محوشد. پسربچه ی ۱۰- ۱۲ ساله یی از پشت خط خواند- «انفرادی شماره ی ۲»-

ادامه مطلب …

«بر ارتفاع نامت چون تاج سبز نخل ایستاده‌ای»

دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۱

منوچهر آتشی

متولد: ۲ مهر ۱۳۱۰

وفات: ۲۹ آبان ۱۳۸۴

فرخنده حاجی‌زاده

به منیرو نوشتم شیک شدیم. رُژ لب می‌زنیم و می‌رویم مجلسِ ختم. چندی پیش نوشتم؛ بعد مرگ حقوقی. نوشتم باور می‌کنی منیر! رُژ زدم و رفتم؛ با یک مداد باریک مشکی ،زیر چشم. این که خوب است یا بد است و این و آن چه می‌گویند و چه فکر می‌کنند مسئله‌م نیست. مسئله این است که مرگ آجین شده‌ایم و حس‌های‌مان سنگ.

رفتیم، نشستیم و با تعجب شنیدیم آن که میکروفون در اختیار داشت و معرکه‌گردان بود در مراسم حقوقی شاعر هر چه دلش خواست بار شاعران کرد. همانجا یاد ضجه‌ های تو افتادم و صورت خیس خودم سر گور گلشیری.

منیر انگار مرگ آمده در همسایگی‌مان خانه کرده؛ درست زیر پوست‌ مان. چنان نزدیک که از نزدیکی حسش نمی‌کنیم.

ادامه مطلب …

سرمایی درونی

سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۱

مرگ تنها اتفاق نبود. اتفاق دیگر این بودکه یک بار به اتفاق آرا رسیده بودیم و مفهوم مشترکی از زبان تک‌تک‌مان شنیده می‌شد: عمران آدم بود و حالا آدم عمران مرده بود و ما آدم کم داشتیم! واین آدم را کاشته بودیم در خاک قطعه‌ی هنرمندان بهشت زهرا و آمده بودیم و این آدم عمران تنهایی ما را تاب نیاورده، مثل همیشه از خودش عبور کرده بود، از شاعریش، طنازیش، از هر ایدئولوژی، جریان و جریان‌سازی، از مرزهای ادبی و به قول خودش بی‌ادبی عبور کرده، از خاک زده بود بیرون، تکثیر شده، آمده بود درون خانه، کنار خانواده‌هامان نشسته بود و ما حلقه‌های اشک‌مان را در پیاله گرد کرده بودیم و عمران عطر گس لیمو چکانده بود توی اشک‌های مان و ما اشک‌ها‌مان را به یادش سر کشیده بودیم و در رویاهای‌مان صدای زتگ تلفن را شنیده بودیم و پشت بندش صدای او را که از آن طرف سیم می‌گفت:«سلام عرض شد.» و ما می‌گفتیم: «عمران دلِ‌مان برایت تنگ شده.» و او پاسخ می‌داد :«جاده دوطرفه است»

ادامه مطلب …

چهاردهمین سالگرد قتل حمید و کارون حاجی‌زاده

پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۱

فرخنده حاجی‌زاده

کارونِ قهرمان بگو عزیز! بگو، بگو که وفای به عهد آموخته بودی «هیچ وقت بابابمُ تنها نمی‌ذارم» و نگذاشتی.

ولی کاش مانده بودی و می‌گفتی کدام بیت بابا دلیل قتل تو و خودش شد.

عاقبت بیتی دلیل قتل شاعر می‌شود               زین همه قانون بی‌قانون که تدوین می‌شود۱

ادامه مطلب …