نامش علیرضا اسپهبد است

تولد آذر ۱۳۳۰

درگذشت ۵ اسفند ۱۳۸۵

ساعت نه صبح امروز گلبرگ های نارنجیِ گل پنج پرِمن ریخت روی کاغذ، پرچم های زرد روی ساقه ی کج توی هوا معلق ماند. صدای خنده ی خَش داری پیچید توی سرم: «راستی! فقط یه گل پنج پر؟»

«آره، سهم من از نقاشی یه گل پنج پره، همه ی عمر فقط یه گل پنج پرکشیدم، با گلبرگ های نارنجی و پرچم های زرد. گلِ پنج پری که ساقه ش یه خط کجه.»

خنده ی خَش دارت قطع شد: «کسی که می تونه گل پنج پر بکشه حتماً خیلی چیزا می تونه بکشه؛ میخواین…

«نه من فقط بلدم یه گل پنج پر بکشم.»

می خندی: «ولی من یه قصه نوشتم. قصه که نه، خیلی کوتاهِ. وقت دارین براتون بخونم؟»

ابهت صدات محوشد. پسربچه ی ۱۰- ۱۲ ساله یی از پشت خط خواند- «انفرادی شماره ی ۲»-

برای عقربک های صفحه ی ساعت زندگی من رقم ها محو شده اند. من در اتاقی بی پنجره و بی روزن معلقم!…

تو از تعلیق اتاق بی زمان سفینه ی می شوی که به سفری نامعلوم در حرکت است وصف مورچگان را می بیندکه به سوی روزنی از نور می دوند.

مورچگان جز دوستانت نبودند و تو دل توی دلت نیست تا زودتر از روزن بگذری شاید جهانی تازه بیابی.

به روزن که می رسی فقط یک مورچه قبل از توست و بعد نوبت از آن تو.

تا نوبتت برسد روی تخت خوابت در اتاق خانه یی قدیمی دراز می کشی همان خانه یی که سال ها پیش مادر بزرگت آخرین نفس هایش را در آن کشیده است و حالا هیچ کس در آن نیست. پرده ها را کیپ کشیده اند و ساعت شماطه دار قدیمی عدد ۲ را نشان می دهد.

می خوانی- ساعت همچنان ۲ را نشان می دهد- و ساکت می شوی. می گویم: «قشنگه می خواین چاپش کنم؟»

مثل همان پسر بچه ی ۱۰- ۱۲ساله، نه مثل نقاشی بزرگ که نامش علیرضا اسپهبد است ذوق زده می پرسی: «چاپش می کنین؟ شوخی می کنین؟»

«نه، جدی!»

«انفرادی شماره ی ۲» بعد از چاپ به ترکی استانبولی ترجمه و چاپ می شود و تو باز همان پسربچه ی ۱۰- ۱۲ ساله یی می شوی که ذوق زده قصه های بعدیش را فکس می کند و ویرکلاس قصه نویسی می گیرد.

می خندم: «من فقط بلدم یه گل پنج پر بکشم، یه چیزای به اسم قصه بنویسم و درحد یه خواننده ی علاقمند نظر بدم. همین.»

تصمیم می گیری قصه هاتُ بدی پیمان جون بیاره. پیمان قصه هایت را نمی آورد و من فراموش می کنم تا ساعت ۹ امروز که گلبرگ های نارنجی می چسبند به کاغذ خیس و فلش روی صفحه ی مانیتور می لرزد. این طرف و آن طرف می دود و من به سختی مهارش می کنم و می نویسم- اسپهبد هم رفت- و می فرستم به این طرف و آن طرف جهان. غافل از این که از دولتِ سر تکنولوژی دوستان ما در اقصی نقاط دنیا خبر مرگ ما را سریع دریافت می کنند و قبل از من دریافته اند که قصه ی تو به سر رسیده است.

از پیمان سراغ قصه هایت را نمی گیرم. می پرسم: «از اسپهبد خبر داری؟»

صدایش می لرزد. هراسان می پرسد: «چیزی شده؟» و بی آن که جوابی بشنود داد می زند: «رفت؟ کی گفت؟ بامداد؟» و گوشی را می گذارد.

نمی دانم چه ساعتی رفتی. ولی می دانم ساعت شماطه دار قدیمی روی عدد ۲ ایستاد. گل پنج پرِ من ساعت ۹ امروز روی صفحه ی کاغذ پرپر شد و قطره های شبنم گلبرگ هایش را چسباند به سفیدی کاغذ. صدای خنده ی خَش دارت پیچید توی گوشم و تصویرت پرت شد جلوی صف مورچگانی که به سمت نور می دویدند.

۱۳۸۵/۱۱/۰۶

۱- قصه ای از علیرضا اسپهبد. (چاپ شده در مجله ی «بایا» دوره ی دوم شماره ی ۱- ۲)

۲- پیمان سلطانی

۳- بامداد اسپهبد

این مطلب در سایت های اینترنتی و مجله ی «بایا»ی شماره ی ۴۳- ۴۴ سال ۱۳۸۵ چاپ شده است.

درباره

۳ دیدگاه ها

  • مسعود احمدی ۴ اسفند ۱۳۹۱ at ۶:۱۴ بعد از ظهر پاسخ

    یاد ونامش گرامی باد وجا ودان.

  • کروب رضایی ۵ اسفند ۱۳۹۱ at ۸:۵۴ قبل از ظهر پاسخ

    سلام
    اینجا تازه اول صبح است و مردم کارهای اداری و زندگیشان را شروع کرده اند پس زندگی جریان دارد درون رگ های اینترنت و اجتماع

    مرگ هم در همین اطراف راه می رود کلاه سرش می گذارد گاهی هم کلاه از سر کسی بر می دارد ………اما این بدان معنی نیست که ما تمام حواسمان به او باشد ما نان و پنیرمان را می خوریم و یک ته استکان چایی شیرین سر می کشیم پس باز زندگی…اما به شما که رسیدم سرکارخانم فرخنده حاجی زاده از انسان های بزرگی نوشته بودید که اغلبشان پیش ما نیستند و این م”رگ تازه “کام همه را تلخ می کند و باز باید کنجی دور هم جمع شویم و یکی میکروفون بدست چای تلخ به کاممان بریزد

    روحشان شاد

    با درود

    کروب رضایی

  • باقی ۱۷ اسفند ۱۳۹۱ at ۱۱:۴۵ قبل از ظهر پاسخ

    درود بر شما بانو

ارسال دیدگاه