کلمه را نتوانستم بخوانم!

فرخنده حاجی زاده

هواپیما از باند فرودگاه مهرآباد جدا می شود، ساعتِ ۴ صبح. چشم هایم را می بندم. در انتظار خواب، نمی گذارد. راه خوابم را می بندد. با چشم های بسته بی آن که به هشدارهای کلیشه یی مهماندار گوش دهم کمربند را می بندم و محکم می نشینم بالای گورش. گوری که فکر می کنم شکلِ شکل خودش است. از روزی که برنامه ی سفرم قطعی شده بارها این راه را رفته و برگشته ام. این بار با واقعیتی نزدیک تر، گورستان پرلاشز را دور می زنم. شاخه یی نیلوفری کبود.

نه، هیچ خوشم نمی آید نیلوفر کبود از آن طرف جو به سوی کسی دراز کنم تا بعدها روی گلدان راغه جاودانه شوم. هرچند بارها از تصویر اثیری و لکاته اش لذت برده ام؛ اما می خواهم بالای گورش زانو بزنم. از همه مهم تر تکلیفم را با او یکسره کنم. دست خالی! نمی شود. دلم می خواهد دسته یی از گل های ریز وبنفشِ ختمی روستایم را روی گورش بگذارم تا فرق کند با گل های درشت و پررنگ و لعابِ قبرهای پرلاشز. ولی نه حالا فصل ختمی است و نه من دیگر آن دختر روستایی که تمام تابستان را برای خرید لوازم تحریر مدرسه اش گل ختمی می چید. فصل، فصلِ نرگس است؛ پس دسته یی نرگس روی گورش می گذارم و دنبال سنگ ریزه یی می گردم، برای دق الباب ،تا صدایم را بشنود و بگویم؛ صادق خان، این رسم کجاست که من ۲۴ سال، حالا فرض کن همه این ۲۴ سال نه، حداقل دوسوم این مدت را عاشقانه به حرفه یی مشغول بوده باشم و حالا که وقت دریافت گروهم شده باشد به خاطر ۱۵ امتیاز که می خواهند به نوشته هایم بدهند مدت ها دست، دست کنند و دست آخر هم کتاب ها را بفرستند برای معاون پژوهشی که تنها استاد ادبیات دانشگاهی است که من کتابدارش هستم. استاد هم ۱۵ امتیاز حواله ی ورقه ی امتیازهای ریز و درشت پرونده ام بکند،تا فریاد وامصیبتا علم بعضی درآید که ۱۵ امتیاز حق صادق خان هدایت است و بس. صادق خان فکر نکنی من ناراحت این قضیه ام. اصلا تمام امتیازهای من فدای یک تار موی تو. ولی خودت بگو تو حاضر بودی ۲۴ سال هر صبح ساعت ۵/۶ از منزل بزنی بیرون و تا ساعت ۴ بعدازظهر همه جور بازی را تحمل کنی و بعد شب ها بی خوابی بکشی تا چند جلد مثلاٌ کتاب به چاپ برسانی و آن وقت با هزار دنگ و فنگ ۱۵ امتیاز برایت در نظر بگیرند. ببین اصلا تو سر از گور دربیار، قدم رنجه کن یه توک پا بیا ایران، ۱۳ روز، فقط ۱۳ روز بیا تو اداره ی من و ۱۳ ساعت اجازه بده من کنارت بنشینم و به حرف هایت گوش بدهم تا من هر روز یکی از گروه هایم را بیندازم زیر پایت یا لااقل از همین توی گور دو کلام به این جماعت بگو که تو اگر دلت به این چیزها خوش بود که دنیا و متعلقاتش را نمی پیچیدی لای شیر گاز. به هر حال با همه این که دوستت دارم، می خواهم بدانی که تو ناخواسته نانم را آجر کردی. چه نانی، یعنی حداقل ماهی پنج، شش هزار تومان اضافه حقوق. البته به پول کشوری که تو توی گورستانش خوابیدی شش، هفت EUROS؛ یعنی قیمت یک شاخه نیلوفر کبود تا تو بدهی به دست دختر اثیری و بخواهی که تقدیمش نکند به پیرمرد خنزر پنزری و هیچ خنزر پنزری دیگر. ولی جان تو زور داره صادق جان، صحبت دو ماه و چهار روز که نیست. بحث ۲۴ سال خدمت و ۱۱ ماه و چند روز تاخیر گروه است. می دانی؟ به فکرم رسید حالا که این جماعت، پی به ارزش آثار تو برده اند درخواست خرید ۱۰ تا از کتاب هایت را برای کتابخانه بدهم تا لااقل وقتی ۱۵ امتیاز از حق و حقوق من را برای آخرتت ذخیره می کنند حداقل با نام برخی از کتاب هایت آشنا شوند. ولی دریغ که نه کسی به حرف من گوش داد و نه در بازار کتاب ،کتاب های تو یافت می شد (آن هم بدون سانسور) این بود که به فکر چاپ آثارت افتادم ( بین خودمان باشد آق صادق. من جوازی نشری دارم) در نتیجه فوری دست به کار شدم و کتاب های حروف چینی شد ه ات را به وزارت ارشاد اسلامی سپردم، می دانی پاسخ چی بود؟ بعضی از کتاب های هدایت ممنوع است؛ از جمله «بوف کور» گفتند و کاغذی از لای کشو کشیدند بیرون، برای اثبات ادعا. خب حالا خودت را بگذار جای من. ضرر و زیان هر دو طرف قضیه جای خود، فدای یک موی سرت. ولی کنار آمدن با این تناقض را چه باید می کردم. یکی حق و حقوق مرا به صرف حضور گذشته ی تو در این مرز و بوم حاضر نیست بپردازد. دیگری به کتابت اجازه چاپ… حرفم تمام نشده صادق خان از گور می آید بیرون، بشکن می زند و می خواند قربون برم خدا رو / یه بوم و دو هوا رو. که صدایی بغل گوشم می گوید: کافی، تی. . . چشم هایم را باز می کنم. کلاه شاپو، چهره ی تلخ و کراوات سیاه صادق خان کم کم توی لبخند شیرین دختر چشم عسلی که می پرسد: کوکا؟ گم می شود. می گویم: کوکا و پشتم را به صندلی تکیه می دهم و به خودم می خندم. آیا این مسیر را طی می کنم تا بالای گور هدایت دادخواهی کنم یا انگیزه ی دیگری می کشاندم به آن سوی مرز. واقعیت این است که پس از گردآوری و ترجمه ی ۲۱ قصه از ۲۱ زن نویسنده ایرانی به نام «مهمانی آینه» به وسیله دکتر محمدمهدی خرمی و دکتر شعله وطن آبادی که برنده بهترین گردآوری و ترجمه سال ۲۰۰۱ مجله «Today librian short stories» آمریکا شدند، آن دو بر این شدند تا مجموعه یی از قصه های ایرانی داخل و خارج کشور را با مضمون مهاجرت گردآوری و ترجمه کنند ؛ سفر من هم به همین خاطر بود و توقیفی تا در این سفر صدای نویسندگان و متفکران ایرانی را که بعضی مقیم پاریس و برخی از نقاط دیگر از جمله ایران گرده آمد بودند بشنوم. هم صدای کسی را که مدعی است در ایران هیچ قصه، رمان و شعر جدی نوشته نمی شود و هم صدای دیگری را که می گوید آن ها که از ایران فاصله گرفته اند با فضای ادبی ،حتی زبان امروز ایران بیگانه اند و جایی جدی در حوزه ادبی ایران ندارند و هیچ نگویم تا بشنوم وقتی کسی به زبان اصلی اشراف ندارد و نمی تواند کتابی را به زبان اصلی بخواند و از طریق ترجمه های غلطی که در ایران صورت می گیرد می آموزد حق اظهارنظر ندارد و حرف دیگری را که در پاسخش می گوید: هر چند دانستن زبان در جهان امروز امری ضروری است اما خلاقیت به صرف دانستن زبان شکل نمی گیرد، بشنوم بی آن که به هیچ کدام از این دیدگاه ها به طور مطلق باور داشته باشم و وقتی در کافه یی رو به باغ لوگزامبورگ با شعله وطن آبادی، مهدی خرمی و نویسنده دیگری نشسته ام، نویسنده ای که پیپ اش را در دست می فشرد و با اشاره به کتابفروشی دست راست می گوید: این انتشاراتی است که کتاب عشق همه ما (هدایت) را چاپ کرد، دهان پر کنم که بگویم: لطفی کن به عشقت، یعنی عشقمان بگو یه توک پا بیاد ایران حق و حساب من را وصول کند یا لااقل گزلیک به دست جلوی اداره ی کتاب بایستد و فریاد بزند یا پز ادبی ندهید و هدایت، هدایت نکنید و بگذارید « بوف کور» من در خانه سیاه خودش لانه کند یا جلوی ورودش به بازار کتاب را نگیرید. اما هیچ نمی گویم و می گذارم مرد پیپ اش را پک بزند و عاشقانه به دربسته کتابفروشی چشم بدوزد تا روز بعد در جای دیگر، ناشری دیگر کتاب «هزار خانه خواب و اختناق» را به دستم بدهد و رو به مرد سیه چرده ی گوشه سالن بگوید کار عتیقِ تازه چاپ کردم. دوست دارم نظرتُ بشنوم و هر دفعه که می بیندم بپرسد: کتاب عتیقُ خوندی؟ بگویم: نه، در سفر دوست دارم چشم و گوشم آزاد باشد. اما روی صندلی هواپیما که بنشینم برای فراموش کردن آنچه پشت سر گذاشته ام کتاب عتیق رحیمی را دست بگیرم و با همان صفحه اول کتاب که فقط یک کلمه در آن نوشته شده: پدر؛ با یک علامت سؤال، به خودم بگویم پدر چی؟ و بعد از لابه لای خطوط، کلمات، نویسنده و ناشر را بخوانم و همراه فرهاد شخصیت قصه عتیق، لای قالی پیچیده شوم و از کابل به پاکستان بروم و چشمه یی بیابم؛ از آن چشمه ها که اسکندر نیافت و بگویم: عتیق! برادرجان! منم، پروانه خواهرت، شاید نخوانده بودم الباعث را یک صد و یک بار و همین شد که بوی خون آمد و صدای کودک را با بوی خون و شناعت شنیدم. راست می گویی عتیق جان صدایش بو داشت. تو هم شنیدی؟ گفت خواهرجان جن ها را بران و من نتوانستم عتیق. برادرجان نتوانستم کلمه بخوانم و روحم رفت زیر خرا به های کویر، روحم زیر لگد، زخمی شد. کاری کن روحم برگردد والا چشم هایم را نخواهم گشود. گناه من نبود عتیق جان داملا مصطفی به پدر کلانم نگفته بود که به من بگوید در بستر بمانم تا روحم برگردد. من با شتاب برخاستم و صدای فاجعه چنان پیچید که لال ماندم و در بستر نتوانستم کلمه بخوانم و فقط کابوس ماند. کابوس، برادر عتیق دلم برای آغوش کلمه هایت تنگ شده. بگو روزی که خط کشیدند سهم درد به کدام یک از ما بیشتر رسید به تو در افغانستان یا به من در ایران. ولی من در کلماتت جست و جویت کردم از پاریس تا تهران و از کابل تا کنار چشمه و پاکستان و کابوس های مشترکمان را دیدم و گریه کردم و گفتم: الباعث یک، الباعث چهار، الباعث صد و شانه هایم لرزید. مهماندار کتاب را از دستم گرفت و من چشم نگشودم تا که زنی شانه ام را تکان داد گفت: به خواهرزاده ام گفتم فردا آماده شود برویم خیابان جمهوری. می خواهم بعد از ۲۰ سال بروم پیراشکی خسروی و یک پیراشکی حسابی بخورم. چشم باز کردم و گفتم: مهرآباد؟ و زن لبخند زد و گفت: آی وطن.

 

* این مطلب پیش از این در تاریخ ۱۱ اسفند ۱۳۸۱ در روزنامه ی همبستگی با نام «۱۵ امتیاز حق صادق هدایت است!» به چاپ رسیده است.

درباره

۳ دیدگاه ها

  • احمد خاندوزی ۷ آبان ۱۳۹۱ at ۱۱:۰۷ بعد از ظهر پاسخ

    غمی که از تو می بارد، مرا می گدازد….

  • Caitlyn ۲۰ آبان ۱۳۹۱ at ۵:۵۳ قبل از ظهر پاسخ

    Your answer lifts the intelligence of the dbeate.

  • هم ولایتی بافتی شما از کرمان حمزه نژادی - علی ۲۵ بهمن ۱۳۹۱ at ۱:۱۱ بعد از ظهر پاسخ

    با درود و آرزوی سلامتی برای شما. تمام نوشته هایت زیباست. وجودت قابل احترام و افتخار است. همیشه سالم باشی

ارسال دیدگاه