آرشیو ‘متفرقه’

هیچ آدمی هرگز روایت نمی‌شود

پنجشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۶

رمان «از چشم‌های شما می‌ترسم» نوشته فرخنده حاجی‌زاده

همه ی شخصیت‌های این قصه واقعی هستند، و به زندگی روزمره ،تاریخ و واقعیتی عینی‌تر – ذهن نویسنده – تعلق دارند.
خواننده با خواندن این چند جمله بر صفحه ی سفید کتاب و با پیش زمینه‌ای ذهنی کتاب را ورق می‌زند. پیش که می‌رود در می‌یابد نویسنده به او کلک نزده است. ادامه مطلب …

مجله‌ی رادیویی نگاه‌ها و اندیشه‌های رادیو فرانسه

پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵

معرفی کتاب ۱۷ اوت ۲۰۰۶

گفتگوی تلفنی

مجله‌ی رادیویی نگاه‌ها و اندیشه‌ها امشب به معرفی دو کتاب اختصاص دارد، فرنگیس حبیبی.

کتاب نخست «نوشته‌ی فرخنده حاجی‌زاده» است با عنوان «من، منصور و آلبرایت» که انتشارات خاوران آن را در پاریس در ۲۸۵ صفحه منتشر کرده است.

ادامه مطلب …

جاری در زندگی، جاودان در قصه

یکشنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۴

فرخنده حاجی زاده

(دکتر سیمین دانشور، شهرزاد قصه‌ی نوین ایران)

در اردیبهشت ماه سالی در شهری از شهرهای ایران دختری دیده به جهان گشود که قرار بود در آینده نامش به عنوان اولین زن قصه‌نویس در ساحت ادبی ایران ثبت شود. مهم نیست که «سیمین دانشور» شاگرد مدرسه‌ی مهرآیین بود یا فرزند چندم خانواده‌ی حکمت و دانشور و یا در امتحانات نهایی دوره‌ی متوسطه شاگرد اوّل سراسر کشور شد. حتا مهم نیست که در عصر انفجار اطلاعات و با این که سیمین از معتبرترین دانشگاه کشورش (دانشگاه تهران) در زمانه‌ی خود دکترا گرفت و سال‌های بسیاری از عمرش را در همین دانشگاه صرف تدریس و تحقیق کرد، هنوز درِ کلاس‌های ادبیات بر روی آثار او و هم‌فکرانش بسته است و دانشجویان ما ادبیات را هم‌چون گذشته به شکل و شیوه‌ی دست نخورده‌ی میراث باستانی می‌آموزند. ادامه مطلب …

دادخواهیِ فرخنده

دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۴

دکتر رامین احمدی

نگاهی به کتاب سینه‌ی سهراب

نوشته فرخنده حاجی‌‌زاده

آخر ای خنجر مردم کش بیگانه پرست

خوش نشستی به تنم در شب خنجر شکنان

حمید حاجی‌‌زاده کرمانی (سحر)

فرخنده بانوی ۱

جلد کتاب سیاه است با تصویر زنگی آویزان از طنابی سرخ و عکس فرخنده حاجی‌زاده که چون کتابش سیاهپوش است با چشمانی غمگین و پلک‌هایی متورم؛ و آن‌ها که کرمانی هستند و یا با شعر کرمان انس و الفتی دارند می‌دانند که فرخنده شاعری بی‌ریاست و نگاهی «شسته از باران و اشکی با صفا» دارد. کتاب «سینه‌ی سهراب» عنوان بزرگتر «گزارش قصه» را بر خود دارد. نویسنده دلیل انتخاب را در آغاز کتاب چنین توضیح می‌دهد: ادامه مطلب …

به پایان آمد این دفتر/ حکایت همچنان باقیست

چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۳

«ویستار» نامی است که از فرهنگ لغت پر کشید و ابتدا نشست روی تابلویی کوچک به نام «انتشارات ویستار» ۱۰ سال بعد این تابلو بزرگ‌تر شد و نشست کنارِ چند پرنده‌ی فلزیِ در حال پرواز بر سر در کتابفروشی زیبایی در خیابان کریم‌خان زند تهران.

ادامه مطلب …

سانسور نکن به هیچ فرمانی

سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۳

چند ماه قبل که وارد فضای فیس‌بوک شدم تصمیم گرفتم ارتباط فیس‌بوکی‌ام محدود و منحصر به دوستانی شود که می‌شناسم‌شان (از نزدیک یا از طریق آثارشان) رفته‌رفته با نوشته‌هایی احساس نزدیکی کردم که نویسندگان یا انتخاب‌کنندگان‌شان را نمی‌شناختم.

ادامه مطلب …

کافه کتاب

چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۳

(عکاس رومیسا مفیدی)

تفاوت گاه با یک نام آغاز می‌شود؛ نام که به عنوان یک دال معانی و ارزش خود را تا حد زیادی از رابطه‌ای که با مدلول اولیه‌ی خود برقرار می‌کند، می‌سازد. نام که نه تنها در حیات اجتماعی افراد بلکه در تشخص بنا‌ها و مؤسسات نیز اهمیت دارد و انتقال‌دهنده‌ی آرزوها و نگرش فرهنگی نامگذاران است و از همین‌رو گاه نامی چنان در جانت ریشه می‌دواند که دلت می‌خواهد آن را بر فردی، جایی، اثری بگذاری و یا به دیگران پیشنهادش دهی، همان‌گونه که هر چه سعی می‌کنی با بعضی از اسامی عجین نمی‌شوی؛ نامِ «کافه کتاب» در من ریشه دوانده بود و به همین خاطر نمی‌توانستم با ترکیب «کافی شاپِ کتابفروشی…» کنار بیایم، همین‌طور که اصطلاح «رونمایی کتاب» عروس‌هایی را به یادم می‌آورد که با بالارفتن چند وجب پارچه به نام تور عروس برای اولین‌بار به آقای داماد چهره می‌نمایانند و به مصداق ورود با چادر سفید و خروج با کفن سفید جامه‌ی عمل می‌پوشانند. نامی که بیشتر مناسب پروسه‌ی نشر کتاب است که زیر دست مشاطه‌های بی‌رحم زیباییش قربان می‌شود، نه جشن انتشارش، اگر جان سالم بدر برده باشد.

ادامه مطلب …

سلام خانم نویسنده

جمعه ۳ آبان ۱۳۹۲

در زندگی لحظه‌هایی دور خودت چمبر می‌زنی و حلقه‌ی دورت تنگ و تنگ‌تر می‌شود تا جایی که رویاهایت هم چرت می‌زنند. ناگهان با حضور یک دوست، یک پیغام، یک تلفن یا یک نوشته چرت رویاهایت می‌پرد ۴- ۵ سال پیش در چنین فضایی اسد امرایی زنگ زد و بی‌مقدمه پرسید «وقت داری توی روزنامه‌ی… یه چیزی چاپ شده برات بخونم؟» گفتم «به گوشم» امرایی خواند. هر خط که پیش رفت یخم باز می‌شد. امرایی به دنیای شخصیت‌های قصه‌هام سرمی‌کشید؛ از خنده‌ی دندان نمای زهرا خانم می‌گفت، از عاطف دوست افغانم در قصه‌ی «مانع»، از گنجشگ خون‌آلود «من، منصور وآلبرایت» از «بایا» از دو پروژه‌ای که در ویرانی یک شبه کتابخانه‌ی دانشگاه… فیش‌هایش نابود شد و… امرایی گوشی را که گذاشت پا شدم و گفتم «تا محبت هست زندگی باید کرد»

سلام خانم نویسنده

اسدالله امرایی

بزنجان نام بلوکی و قریه‌ای از اقطاع کرمان است

نوبتی هم که باشد نوبت نویسندگان زن است دفعه قبل که به خانم طباطبایی نامه نوشته بودم با استقبال گرم خوانندگان روبه‌رو شدم. یکی می‌گوید وقت کردی قربان خودت برو. اما بعد، سلامی عرض کنم به سرکار که فرخنده خانم باشید از نوع حاجی‌زاده. از احوالات ما هم که خواستار باشید مدتی رفع سلامتی شده بود که دست آخر به مدد اطبا محترم درست شد. سرکار که از نوادر روزگار «می‌باشید» به قول محسن فرجی گویا بزنجانی هستید که البته هیچ ربطی به زنجان ندارد و برای رد گم‌کردن به کرمان ملحق شده. موسیقی در خانواده شما گویا ارثی است، از چهار برادرتان، سه تن در شعر و موسیقی دستی دارند. حمید شاعر بود گویا. خدایش بیامرزد. باید به خانواده‌تان افتخار کنید که به جای اینکه شما را تک و تنها بفرستند به شهر نه چندان غریب بافت دسته جمعی راه افتادند و مهاجرت کردند تا شما تحصیل علم بفرمایید. عرض کردم یک ربط‌هایی به آذربایجان و زنجان دارید. از اینجا معلوم شد که مدتی در آذربایجان شرقی رحل اقامت افکنده بودید. راستی به پژمان و پیمان هم سلام برسانید. مجله بایا حالش چطور است. زنده یاد گلشیری می‌گفت شاعران رمان‌نویسان شکست خورده‌اند یا برعکس/ الان حضور ذهن ندارم. می‌دانم که با شعر شروع کردید در انجمن ادبی خواجوی کرمان. بعد هم یکی از بهترین شغل‌های دنیا را داشته‌اید.از آن شغل‌های شریفی که آنقدر جذاب است که عده‌ای حتی حاضرند قبرشان هم پای پله‌های کتابخانه باشد. یکی از علمای اعلام را می‌شناسم که چنین کرده است. بنیانگذار و مسئول کتابخانه‌ی دانشکده ادبیات دانشگاه کرمان هم بودید. «وهم سبز» اولین داستان شما بود، گمانم. کتابفروشی ویستار را که قربانی سرمایه شده بود و آثارش محو، زنده کردید. دست قاضی درد نکند. دوباره چراغش را برافروختید. چراغ عمرتان روشن باشد. «قال مقال» چه شد. «خاله‌ی سرگردان چشم‌ها»و «از چشم‌های شما می‌ترسم» آثار زیبایی هستند می‌دانم که ترس از چشم‌ها به ترکیه هم سرایت کرده و در آنجا ترجمه شده. «کتاب‌شناسی اساطیر و ادیان» شما از مراجع قابل تأمل است. «من، منصور و آلبرایت»، تقدیم به کسی که قاتلم نبود، «طلعت منم!» که بازگشتی به شاعرانگی است. از زهرا خانم چه خبر هم او که وقت خندیدن دستش را جلوی دهنش می‌گرفت تا دندان افتاده‌اش پیدا نباشد.«با برق مهربان و مادرانه‌ای که همیشه در چشم‎هایش داشت با دست چپ به در پشتی کتابخانه اشاره کرد.» پروانه که نزدیک رفت بیخ گوشش گفت: «کسی بو نبره. عاطف از راه پشتی اومده می‎گه می‎خواد یه دقیقه شما رو ببینه.»

ادامه مطلب …

لایه‌های زیرین را من نقش می‌زنم

جمعه ۷ تیر ۱۳۹۲

فرخنده می‌گه: از کشور ادبیات آمده‌ام. ادبیات جهانم و زبان میهنم است. میهنی که تن به مرز و سیم وخار نمی‌دهد، به خصوص اگر سیم و مرز و دیوار بخواهند تعریف حقیر و محدود خود را از وطن میهن به آن تحمیل کنند.

من می‌گم: در آن صورت زبان با نیرو و انگیزه بزرگ و بزرگ‌تر می‌شه، رشد می‌کنه، می‌باله، پوسته و پرده‌رو می‌شکافه تا محدودیت رو به امکان و بودن رو به شدن تبدیل کنه.

فرخنده سعی داره فراموش نکنه که توی درس‌های اخلاق خونده و شنیده که زن در هر حال باید شخصیت جدی خودش رو حفظ کنه و اصل کم‌گوی و گزیده‌گوی رو به یاد داشته باشه.

ادامه مطلب …

بررسی آثار جمالزاده

جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۱

گفت وگو با رادیو فرهنگ

در این که جمالزاده کسی‌ست که آگاهانه قصه‌ی کوتاه فارسی رو به وجود آورده و راهگشای تجدّدِ ادبی در این زمینه بوده، تردیدی نیست. با جمالزاده‌ است که حکایت‌های قبل از مشروطه پا به دنیای قصه می‌ذارن. گرچه در قصه‌های جمالزاده، همه یا بیش ترِ عوامل و عناصری که برای نگارش یک قصه‌ی خوب ذکر شده وجود داره، اما مسأله اینجاست که جمالزاده برای ورود به ساحت قصه انگار با خودش رودروایسی داره، بخشی از قضیه برمی‌گرده به بینش عمومی جامعه در آغازِ قصه‌نویسی جمالزاده و جمالزاده حاضر نیست خلاف بینش عمومی جامعه حرکت کنه.

ادامه مطلب …