آرشیو ‘یاد’

چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۶

طلعت منم! به داغ حمیدو کارون

چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۶

زلیخای بی‌عصا خون دور چشم‌هایش چرخ می‌خورد

دندان شیریم لق کباب گنجشک بوی تو دلم دود، دود، دود

پیرهن‌های مشترک کلاس‌های مشترک مدرسه‌ی مشترک

معلم‌هایمان بر تربت تو      نه       بر گور من ایستاده‌اند که خواهر مرگم ادامه مطلب …

و من بسیار دلتنگم

دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۴

«کیواندخت کیوانی» نویسنده، مترجم، کتابدار و انسان شریف آرام زیست و آرام مرد

چنان آرام که منِ گرفتار ۹ ماه پس از رفتنش نبودنش را شیون کردم.

اولین کتاب منتشر شده‌ی کیوانی «جوانی» نام دارد که در سال ۱۳۳۰ منتشر شد از او بعدها ترجمه «تاریخ ادبیات عرب»/ نوشته‌ی رینولد نیکلسون و کتاب‌‏‏‏‏های «یادداشت‌‏‏‏‏های ناتمام»، «جاده‌‏‏‏‏های ناهموار»، «شکوفه‌‏‏‏‏ها را کندم» زندگی‌‏‏‏نامه‌‏‏‏‏های «گراهام بل»، «ماری کوری»، «آلبرت آینشتن»، «آلفرد نوبل»، «لویی پاستور» و «برادران رایت» منتشر شد؛ اما برای انتشار کتاب «گذر از سطح آب» تلاش ۲۰ ساله‌‏‏‏‏اش راه به جایی نبرد. ادامه مطلب …

آخر خط

چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۳

پوریا حاجی‌زاده
تولد: ۱۸ خرداد ۱۳۵۶
وفات: ۳ آبان ۱۳۹۲

همی‌دارم از دور گردون شگفت/ ندانم که را خاک خواهد گرفت*

اگر رند مغ آتشــی می‌زند/ ندانم چـــراغ کـه بـُر می‌کند

در این خونفشان عرصۀ رستخیز/ تو خون سیاهی به ساغر بریز

گفتم پردیسُ تنها نمی‌ذارم ولی گذاشتم. سه روز قبلش گفته بودم؛ توی راهروی بیمارستان کسری، وقتی توی بغل هم ضجه می‌زدیم و پژمان نمی‌تونست جدامون کنه.

مسئول آسانسورحالمُ که دید دیگه نمی‌گفت «طبقات فرد آسانسورِ بغل» پا می‌شد صندلیشُ سُر می‌داد زیر پام و هیچ کسُ سوار نمی‌کرد؛ نگام می‌کرد تا بگم منفی یک، بخش چهار، بخش سه، بخش پنج. نمی‌دونم دیگه برای چی بدو بدو طبقاتُ پایین بالا می‌رفتم!

ادامه مطلب …

سیمین دانشور اولین زن داستان‌نویس ایران یا زوجه‌ی آل‌احمد

سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۳

روی یک صندلی بی‌دسته، در محوطه‌ی تالار رودکی (وحدت)، سیمین بهبهانی نشسته. جمعیتی دورتادور ایستاده‌اند یا پشت محوطه قدم می‌زنند؛ جمعیتی نه در شأن تشییع پیکر ارزشمند سیمین دانشور، تعدادی نویسنده، شاعر، خبرنگار، دوستان، افراد خانواده، علاقه‌مندان و دوستداران سیمین دانشور، کارمندان وزارت ارشاد و مسئولین اداره‌ی سانسور.

ادامه مطلب …

من در سکوت به پرویز شهریاری قول داده‌ام

چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۳

دورادور می‌شناختمش؛ در چاپخانه‌ی رامین پای صحبتش نشسته و ذکر مهربانیش را سال‌ها شنیده بودم.

سه‌شنبه شب بود (۱۴/۷/۱۳۷۷) از ذره ذره‌ی وجودم بوی خرابی جهانی می‌آمد که بر سرم آوار شد. بوی مرگ، بوی ویرانی خاطره‌های کودکی، بوی گلاب توی سالن می‌پیچید، دور می‌زد و گویی می‌نشست روی عکس‌های دوقلوی پدر و پسر و تک بیت‌هایی که بر روی کاغذ‌های رنگی به دیوار زده بودند. بالای یکی از عکس‌ها باخطی خوش نوشته شده بود «کارون در من است امشب» صدای برجا مانده‌ی شاعر از بلندگو شنیده می‌شد و انگار روی سبد‌های گل و نوارهای مشکی می‌نشست و شعر زیبای فروغ را به یاد می‌آورد «تنها صداست که می‌ماند» چند دختر و پسر جوان ظرف‌های حلوا را بین جمعیت می‌چرخاندند. یکی هم آن میان نایلون به دست انواع قرص‌های دیازپام، اگزازپام، کُلُرُدیاز… و… را توزیع می‌کرد و به هرکدام از اطرافیان به تناسب وضعیّتش به تجویز خود چیزی می‌خوراند. قرار بود که آن شب هیچ کس گریه نکند.

ادامه مطلب …

غزاله در حلقه‌ی تنگ نگاه

جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۲

«بروز آشفتگی در هیچ خانه‌یی ناگهانی نیست»۱ بروز تردید نیز در خواننده‌ی پی‌گیر آرام آرام شکل می‌گیرد. تردیدی نه از این دست که جنگل‌های جواهر ده نام زن سیاهپوشی را می‌دانند که بر درختی از درختان این جنگل، در یک روز زیبای اردیبهشتی در حلقه‌ی تنگِ طناب تاب خورد.

این که غزاله خالق آثاری چون «خانه‌ی ادریسی‌ها»، «دومنظره»، «چهار راه»، «شب‌های تهران»، «بعد از تابستان»، «تالارها»… است و این که جامعه‌ی ادبی با سکوت کشدارش، با همه‌ی ابزار اطلاع‌رسانی بدش نمی‌آید نام او در آشفته‌بازار ادبی گم شود؛ تا بعضی، نقد‌های آماده‌شان را چون غذاهای هضم‌نشده برکتاب‌های انتشار نیافته در آستین نگاه دارند تا همزمان با انتشار این آثار روانه‌ی روزنامه‌های متحد‌شان کنند، غم نیست. چون این ندیدن‌ها ذره‌یی از ارزش ادبی غزاله نمی‌کاهد؛ هر چند تردید آرام آرام شکل می‌گیرد، زمانی که ادب‌داران معاصر همت‌شان را خرج کسانی می‌کنند که به کار آیند. چون غزاله خود گفته بود «چرا باید رفتاری مثل سوگلی‌های حرم برای خوش آیند داشت. نیرو مصرف دارد.»

ادامه مطلب …

کانادا آخرِ دنیا

جمعه ۳ آبان ۱۳۹۲

۳ آبان ۱۳۲۹- ۵ مرداد ۱۳۹۲

محمودِ استادمحمد به عهده گرفته‌ام فهرست‌وار سالشمار زندگی و ارائه‌ی آثار هنریت را مرور کنم؛ اما چه فرقی می‌کند که تو در ۳ آبان ۱۳۲۹ در جنوب تهران، در خانواده‌ای سنتی دنیا آمده باشی یا روزی دیگر.

فرق می‌کند اما، که از دل آن خانواده‌ی بیگانه با کتاب که شاید خود خلاقیت‌های قربان شده‌ای بودند در نوجوانی در دروازه دولاب از طریق پیر مردی که کتاب کرایه می‌داد با آثار هدایت آشنا شده و از همان زمان درد نگارش رهایت نکرده باشد؛ طوری که در یک پاراگراف چنان توصیفی از فخریِ جوانِ زیبا و مرد زننده‌اش ارائه دهی که درد شلاق‌ها بماسد روی پوست خواننده و گل فخری جان بگیرد پیش چشمش، با چادری خوش نقش و نگار بر شانه؛ و چنان شفقتی از قلمت جاری شود که خواننده جای نفرت از مرد زننده‌اش بر او دل بسوزاند که بقای نام و نسلش را با ظلم و خشم در زهدان زنی نازا می‌جوید. زنی عاشق، مستاصل و در مانده که با زن‌های همطرازش رمیده و زخم خورده با جهل تمام می‌نشیند پشت در تا به خاطر ظلمی که طبیعت بر او روا داشته ندبه‌کنان طلب بخشش کند.

ادامه مطلب …

خوندشت

جمعه ۳ آبان ۱۳۹۲

حرام باد اگر تن دهم به مرگ قفس               منی که پرچم آزادگی، کفن دارم

می‌گویند انسان به همه چیز عادت می‌کند. چرا عادت نمی‌کنم ؛چرا تمام نمی‌شود این داغ، از پی این همه سال؟

همین چندی پیش در بخش جستجوی گوگل «حاجی‌زاده» را تایپ کردم؛ پیش از آن که نام دیگری اضافه کنم دو هیکل غرق به خون کارون و حمید صفحه‌ی مانیتور را پر کرد. رو برگرداندم اما در فاصله‌ی چشم بر هم‌زدنی، در فاصله‌ی لرزش دستی که دکمه‌ی خاموش را فشار می‌داد دیدم؛ آنچه را که ۱۴ سال از دیدنش وحشت داشتم و حرف ارس را باور کردم که از نخستین روزِ فاجعه گاه گاه می‌گفت «عمه‌جان خیلی بد بود، خوب شد ندیدین. دندونای بابامُ شکسته‌بودن، فکر کنم با چوب. استخونای انگشتاش معلوم بود، انگشتای دست راستشُ قطع کرده بودن، بدنش سوراخ سوراخ بود. طناب انداخته بودن دور گردنش، از طناب رخت خونه‌ی خودمان بریده بودن. غیر استکان بابام سه تا استکان نلبکی توی سینی بود. به نظرتون اینا کی بودن عمه جان؟ وقتی رسیدیم بابام هنوز زنده بود، سینه‌ش اومد بالا، گلوش صدا داد، بعد بدنش شل شد. به پزشک قانونی گفتم. «دستشُ گذاشت رو سرم گفت «پسرم بابات زمانُ از دست داده» بابام چرا زمانُ از دست داد؟»

ادامه مطلب …

مادر قصه‌هایم

یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۱

برای سیمین دانشور

تولد ۸ اردیبهشت ۱۳۰۰

درگذشت ۱۸ اسفند ۱۳۹۰

نگهبان حواله‌ام می‌دهد به مدیریت بیمارستان. پله‌های رفته را برمی‌گردم، با انگشت به در می‌کوبم و دستگیره را فشار می‌دهم. تکان نمی‌خورد. طوری که انگار همیشه بسته بوده است. دور از چشم نگهبانِ طبقه اول یک بار دیگر پا به پای پرستارانی که از پله‌ها می‌گذرند پله‌ها را طی می‌کنم. این بار سراغ زن جوانی می‌روم که پشت میز نشسته. منتظر می‌شوم گوشی تلفن را بگذارد.قبل از آن که چیزی بگویم، می‌گوید: «من بخش جراحی‌یم خانم. از من کاری ساخته نیست. مدیریت بیمارستان باید دستور بدن. از صبح اینجا پر خبرنگار و نویسنده بوده. لاقل وقت ملاقات می‌اومدین. «نمی‌گویم چرا نتوانستم وقت ملاقات بیایم. نمی‌گویم آن که اینجا خوابیده سیمین دانشور است. فرزند خانواده‌ی حکمت و دانشور، اهل کتاب و قلم و اندیشه، استاد زیبایی شناسی دانشگاه تهران است و خالق سووشون. نمی‌گویم همان کسی است که با نوشتن «آتش خاموش» در ۲۷ سالگی نامش به عنوان اولین زن قصه‌نویس در ساحت ادبی ایران ثبت شد و سال‌ها است که به نرمی بر قله‌ی رفیع ادبیات تکیه زده است. می‌گویم؛ «می‌دانم. آمده‌ام خودم از نزدیک بشنوم. از صبح تا حالا صد جور حرف ضد و نقیض به من گفته‌اند و از سوسن جون مفصل شرح کامل بیماری و مراحل درمان را شنیدم» جواب می‌دهد: «من هیچ چی نمی‌تونم بگم. از خودشان بپرسین.» می‌گوید و پس از توضیحاتی که به همکارش می‌دهد گوشی را به طرفم دراز می‌کند. تا دستم به گوشی برسد فکر می‌کنم اگر بپرسد چه نسبتی دارین؟ می‌گویم مادر قصمه، خودِ خودشه و اگر بخواهد دنبال چیز ثبت شده‌یی در شناسنامه‌ام بگردد به سرعت می‌روم کتاب آخرم را می‌آورم. صفحه‌ی اولش را باز می‌کنم، حروف سربی ثبت شده بر سفیدی کاغذ را نشانش می‌دهم- با احترام به مادر قصه‌ام سیمین دانشور، که در روزهای درد و مصیبت مدام صدایش در گوشم می‌پیچید: «اینارویی رو که برای من می‌گی‌ها، بنویس رو کاغذ. قصه شون کن.»- تاکید می‌کنم از افراد درجه یک فامیلم می‌پرسد: « شما؟» می‌گویم: «حاجی‌زاده. فرخنده حاجی‌زاده هستم.» شک دارم قبل از این نامم را شنیده باشد، اما ملایمت صدایش وادارم می‌کند بگویم؛ «اجازه بدین یه ثانیه ببینمش. دور می‌ایستم. قول می‌دم» بفرمائین. دوربین که ندارین؟

ادامه مطلب …